شهيره صلاح الدين از مصر

اشاره:

شهیره صلاح الدین دختری مصری است که قبلا ً پیرو دین مسیحیت بوده است. او مسیحیت را از آبا و اجدادش به ارث برده بود. او دختری معتقد به باورهایش بود. ولی اکنون به یک زن دعوتگر مسلمان تبدیل شده است. مردم منطقه او را به خوبی می شناسند. در زمینه‌ی  دعوت اسلامی وکارهای خیر همیشه پیشگام است به طوری که زبانزد خاص وعام است…..

دوران کودکی

من در خانواده ی ثروتمندی به دنیا آمده ام.پدرم کشیش بود وعموهایم همگی از تجار معروف شهر هستند.در زندگی هیچگاه کمبودی نداشتم ودر بهترین مدارس شهر درسم خواندم .پدرم مرا برای رفتن به کلیسا تشویق می کرد وهمواره از من می خواست که پایبند به دین باشم.اصلا ً فکر نمی کردم روزی مسلمان خواهم شد .پدرم حسابی مرا شستشوی مغزی کرده بود وچون در مدرسه ی فرانسوی ها درس می خواندم هرگز با دین اسلام چه به طور مستقیم وچه از طریق کتب درسی در تماس مستقیم نبودم.قلبا ً نیز از اسلام متنفر بودم ودین اسلام را دینی غیر انسانی وخشن تصور می کردم که توسط یکی از اعراب در جزیرة العرب پایه گذاری شده بود وگمان می کردم که چنین دینی نمی تواند دینی آسمانی باشد.

جرقه ای در تاریکی

چند تا دوست مسلمان داشتم.در جشن عروسی یکی از دوستان مسلمانم به طور اتفاقی با پسر جوان مسلمانی آشنا شدم.او انسان با فرهنگ و با شخصیت و از خانواده ای اصیل اما از نظر مالی در حد متوسط بود. ما در مورد مسائل زیادی با هم گفتگو کردیم واین آشنایی باعث شد که به هم علاقه مند شویم و او به من پیشنهاد ازدواج دهد. خانواده ی ما از خانواده های ثروتمند شهر بود وبرای خودشان منزلت خاصی قائل بودند.من قبل از هرکس مادرم را از این جریان مطلع کردم،اما او به شدت اظهار مخالفت کرد و از دست من عصبانی شد. اما من تصمیم گرفته بودم این ازدواج سر بگیرد، به همین خاطر وسایل و لباسهایم را جمع کردم و پیش مادر شوهر آینده ام رفتم. او به گرمی از من استقبال کرد و پس از صحبت‌های اولیه قرار شد پیش عاقد برویم و مراسم عقد انجام شود که این کار در حضور خانواده ی همسرم صورت گرفت.با نامه خانواده ام را از این کار با خبر ساختم .انتظار داشتم که آنها به من تبریک بگویند!بعد ازمراسم عقد ،پدر شوهرم واسطه ای نزد پدرم فرستاد تا موافقت او را برای جشن عروسی با حضور خویشان ونزدیکانم کسب کند.اما خانواده ام به شدت با این امر مخالفت کردند.من مجبور شدم بدون کمک خانواده ام زندگی ساده ای را با شوهرم آغاز کنم.شرط من از اول این بود که من بر دین خود باقی بمانم وشوهرم نیز با این امر موافقت کرده بود.مادر شوهرم برخورد بسیار شایسته ای با من داشت وهمچون مادری مهربان با من رفتار می‌کرد. مودت و خوش رفتاری او باعث می شد که بیش از پیش او را دوست داشته باشم. پس از مدتی مادرم با من تماس گرفت و اولین سؤالی که از من پرسید این بود:آیا هنوز به مسیحیت پایبند هستی؟ من به او اطمینان دادم که قرارم با خانواده شوهرم همین بوده که به دین و اعتقاداتم پایبند باشم و آنها مرا مجبور به پذیرش دین اسلام نکنند. مادرم از ترس بدرفتاری مادر شوهرم همواره خواهرم را  می‌فرستاد تا به من سر بزند و از وضعیت من با خبر شود.اما مادر شوهرم از خواهرم نیز به گرمی استقبال می‌کرد. دیگر افراد خانواده‌ی شوهرم نیز با من مهربان بودند و علی رغم اینکه گردن‌بندی از صلیب به گردن آویخته بودم هیچ عکس العملی از آنها مشاهده نمی کردم. در ماه مبارک رمضان در حالیکه آنها روزه بودند من صبحانه و نهارم را می‌خوردم. این گذشت و خویشتن‌داری آنها باعث شده بود که با وجود اعتقاد به مسیحیت احساس پوچی کنم. پنج سال بدین منوال گذشت.

مواجه شدن با مشکلات روحی

کم کم احساس  اضطراب و نگرانی می کردم. با قدیس ها مناجات و گفتگو می کردم. از بسیاری از امور غیبی از آنها طلب جواب کردم. اما هیچ جواب و نتیجه ای نیافتم. همیشه تمثال مریم مقدس را جلوی خودم می دیدم که ساکت ایستاده و نمی‌تواند مرا از حیرتم خارج کند. نکته  جالبی که در این دوران به عنوان یک سؤال با آن برخوردم این بود که چرا تمثال حضرت مریم و مسیح در کشورها و مناطق مختلف متفاوت است؟! اما نتوانستم جواب قانع کننده ای برای آن پیدا کنم. روزی از شوهرم پرسیدم: هروقت می خواهی با خدایت راز ونیاز کنی به چه وسیله ای و توسط چه کسی با او حرف می زنی؟ او گفت :من مستقیما ً با خدایم حرف می زنم. این حرف در قلب من جرقه ای زد که ذهنم را روشن کرد .چند روز به طور مرتب با خودم می نشستم وبا خداوند بدون وساطت قدیسین ومریم مقدس مناجات می کردم واز او طلب هدایت می کردم.

نقش اطرافیان در پذیرش دین اسلام

شوهرم در مورد دین اسلام معلومات زیاد و عمیقی نداشت اما برادرش که ساکن آمریکا بود مردی با فرهنگ بود و اطلاعات عمیقی در مورد دین اسلام داشت. روزی به شوهرم گفتم: وقتی اولین فرزندم به دنیا بیاید او را با خودم به کلیسا خواهم برد تا بر پایه ی دین مسیحیت بزرگ شود.این حرف من شوهرم را سخت تکان داد و او رابه فکر واداشت و باعث شد که از برادرش کمک بخواهد. برادرش نیز کتابهای مختلفی برای او ارسال کرد تا با مطالعه ی آنها سطح معلوماتش را بالا ببرد وباورهای دینیش را تقویت کند وهم بتواند بر من تأثیر بگذارد.

یک اتفاق مهم

شبی در حالی که با خداوند راز ونیاز می کردم،به خواب رفتم.در خواب مریم را دیدم که بر بام ساختمان بلندی ایستاده است اما در پایین آن ساختمان انجیل در آتش افتاده بود و می‌سوخت. شبی دیگر مادر بزرگ مسیحیم را در خواب دیدم که به مادرم می گوید: شهیره را بر دین اسلام رها کن تا وارد بهشت شود. فردای آن روز بود که از شوهرم خواستم نماز خواندن را به من بیاموزد.او هم نماز را به من یاد داد.از روزی که مسلمان شده ام هیچ گاه نمازم را قضا نکردم. مادرم وقتی خبر اسلام آوردنم را شنید با من قطع رابطه کرد و خواهرم را از دیدار با من منع کرد.بارها سعی کرده ام با آنها رفت وآمد کنم اما تا به الآن هیچ فایده ای نداشته است. بعد از پذیرش اسلام مهمترین چیزی که به آن می اندیشم فراگیری قرآن وفهم معانی آن بود، لذا در کلاسهای قرآن و آموزش معارف اسلامی ثبت نام کردم و توانستم قرآن را با تجوید فرا بگیرم و بخشهایی از آن را حفظ کنم .در حال حاضر نیز به فعالیت دعوی مشغول هستم وبرای هدایت دیگران تلاش می کنم.بعد از هدایت به اسلام شدیدا ً احساس خوشبختی می کنم وبه حقیقت زندگی پی برده ام.

والحمدالله رب العالمین.                            

والسلام.

ترجمه: شفیق شمس

مصدر: سايت نوار اسلام

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: