باران اشک!

سنی نیوز: قصه زير نمونه‌ای است از هزاران داد خواهی او، قطره‌ای از دريای خروشان او … قصه‌ای که عبد الله فرزند عباس پسر عموی پيامبر اکرم صلی الله عليه وآله وسلم آنرا با چشمانی پر اشک بيان می کند.

امپراطور وابر مردی که زاهدانه می‌زيست ورعب و وحشتش شيران درنده ايران زمين را چون گربه‌های نرم خو در سوراخهايشان زندانی … گرگان وحشی روم را آرام و ميش صفت کرده بود … ظلم و ستم … دزدی و غارات را برای بيش از يک دهه از قاموس عرب و عجم پاک نموده بود… آن شخصيت نمونه‌ای که تاريخ بشريت هرگز توان فراموشش را ندارد… اين ابرمرد تاريخ چه کسی می تواند باشد جز خليفه دوم رسول خدا صلی الله عليه وسلم؟!
آنکسی که زبان گويای آسمان او را فاروق نام نهاد. شمشير برانی که حق و باطل را از هم جدا می‌ساخت…
تجلی “عدل” و”عدالت” در شکل يک انسان … انسانی که در برابر دستورات و اوامر پروردگار و رسول هدايت و رستگاری کسی را نمی‌شناخت. در ايمان او: قانون خدا بالاتر از هر قانونی … خوف وهراس و ترس تنها و تنها از خدا … در برابر پروردگار همه گان هيچ وپوچند … ستمديدگان قويند تا حقشان را از زورگويان بستاند … ستمگران ناتوان وضعيفند تا حق را از حلقومشان بدر کشد…
اينست عمر … کسی که نامش لرزه بر پيکر غول پيکران ستمگر می‌انداخت… کسی که شيطان ابر قدرت و هيولای دنيای شيطنت ورسوايی را توان مقابله با او نبود.
دوران حکمرانی وخلافت عمر دوران داد خواهی و عدل بود. خورشيد درخشان سعادت بر همه جهان اسلام تابان نمودار بود و همه؛ شاه و گدا، مالدار و نادار، بانام و گمنام همه یکسان جامه عدل و داد او را می پوشيدند…
قصه زير نمونه‌ای است از هزاران داد خواهی او، قطره ای از دريای خروشان او … قصه ای که عبد الله فرزند عباس پسر عموی پيامبر اکرم صلی الله عليه وسلم آنرا با چشمانی پر اشک بيان می کند.
آری! حقيقتی است اشک آور… اشک سرد شادی عدل و داد، و اشک گرم شفقت و مهر .
حال بيا با هم به عبد الله بن عباس گوش فرا دهيم و در کنار او و با او اشک بريزيم:
… روزی در مسجد رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم با برخی از مسلمانان بدور امير مؤمنان عمر رضی الله عنه حلقه زده بوديم که خانمی وارد شده سلام کرد:
ـ السلام عليکم یا امير مؤمنان.
= وعليکم السلام ورحمه الله وبرکاته … بله دخترم، کاری داريد؟
زن که اشکهای آغشته به شرم وحيايش را به سختی در چشمانش نگه داشته بود مهارشان را رها کرد تا بر گونه‌های زيبايش که بار غم و اندوه آنها را ژوليده ساخته بود روانه گردند، با صدايی گرفته به نوزادی که در بغلش بود اشاره کرد و گفت:
ـ بله … لطف بفرمائيد اين بچه تان را از من بگيريد!
عمر مات و مبهوت به ما نگاهی انداخته، با تعجب رو به زن کرده گفت:
= تو کيستی؟! .. من تو را هرگز نديده ام و نمی‌شناسم.
کاسه گريه زن در هم شکست و با صدايی گريان هسهس کنان گفت:
ـ اگر بچه خودت نيست، بچه پسرت است.
= کدام بچه ام؟!
زن آرام گرفته با لحنی جدی گفت:
ـ ابو شحمه.
= از راه حرام يا که حلال؟!
ـ از طرف من حلال و از جانب او حرام!!
عمر چون ساير کسانی که در مجلس بودند با تعجب به او نگريست و گفت:
= ای زن، از خدای بترس و جز حقيقت مگو، اين ديگر چه معمايی است؟!
ـ روزی داشتم از مزرعه بنی نجار می گذشتم که پسرت “ابو شحمه” که در خانه “نسيکه” يهودی شراب نوشيده بود، ملان ملان می‌آمد، و مرا به خود خواند، و چون ممانعت کردم بزور مرا بزير درختی کشيده به من تجاوز کرد تا که از حال رفته بيهوش شدم. وقتی بهوش آمدم خودم را جمع کرده بخانه عمويم رفتم و چيزی نگفتم، تا اينکه متوجه شدم اين بيچاره بدبخت در شکمم سبز شده، وقتی هم که بدنيا آمد خواستم طور سر به نيستش کنم، اما جرأت نکردم، حال پيش شما آمده ام که به قانون پروردگار جهانيان ميان ما حکم کنی.
عمر چون شير از جا پريد ودستور داد مردم را به مسجد بخوانند، مردم گروه گروه و دوان دوان بسوی مسجد آمدند. عمر در ميان مردم داد برآورد که منتظر باشيد و به جايی نرويد تا برگردم.
سپس به من رو کرده گفت: ای پسر عموی پيامبر، زود باش با من بيا.
چون به خانه اش رسيد در را محکم کوبيد و داد برآورد که: پسرم ابو شحمه اينجاست؟
گفتند: آری، سر سفره نشسته ناهار می‌خورد.
عمر به داخل خانه رفت و آرام به پسرش گفت:
 ـ عزيزم، غذايت را نوش جان کن، شايد اين آخرين غذايت در اين دنيا باشد!
رنگ از صورت جوان پريد و دستهايش بخود لرزيدن گرفته لقمه از دستش افتاد.
عمر آرام به او گفت: پسرم، من کيستم؟
ـ شما پدرم و امير مؤمنان هستيد.
= آیا حق اطاعت و فرمانبرداری من بر تو واجب است، يا خير؟
جوان رنگ پريده و لرزان: البته، شما را بر من هم حق پدری است و هم حق رهبری.
= پس تو را به حقی که بر گردنت دارم و به حق پيامبر خدا، آيا هرگز در پيش نسيکه يهودی شراب خورده‌ای؟
جوان شرمسار و سرافکنده: بله. و توبه کردم! و اميدوارم خداوند از من درگذرد.
عمر به آرامی: توبه سرمايه مؤمنان است. پسرم، تو را به خدا قسم می‌دهم که راست بگويی؛ آيا پس از آن به مزرعه بنی نجار رفتی، و زنی را ديدی و به او تجاوز کردی؟!
جوانک دست و پايش را گم کرده زد زير گريه.
عمر متأثر شده آرام به او گفت: پسرم، راست بگو، خداوند راستگويان را دوست دارد.
جوان لرزان و گريان :
ـ بله، اين اتفاق افتاد، و من شرمنده و پشيمانم و باربار توبه کرده ام.
عمر با شنيدن اين حرف محکم دست و گريبانش را گرفته او را به زور سوی مسجد کشيد.
جوانک با التماس و زاری داد می‌کشيد: پدر جانم، تو را به خدا با شمشيرت مرا تکه تکه و پاره پاره کن… پدر جان، تو را بخدا مرا جلوی مردم رسوا مکن.
= آیا نشنيده‌ای که خداوند می‌فرمايند: ” ولیشهد عذابهما طائفة من المؤمنين” ـ گروهی از مؤمنان بايد که شاهد تنبيه شدنشان باشند ـ .
سپس بزور او را کشان کشان به مسجد جلوی ياران رسول اکرم صلی الله عليه وآله وسلم رسانيد و گفت:
= آن زن راست گفت، و ابو شحمه نيز اعتراف کرد.
سپس به غلامش افلح روی کرده گفت:
= افلح، پسرم را بگيرد صد ضربه شلاقش بزن. هيچ نرمش هم نشان مده.
افلح دستپاچه به چپ و راستش نگاهی انداخته به گريه افتاد و گفت:
ـ مرا ببخشيد، من نمی‌توانم.
عمر داد زد: افلح، اطاعت من و اطاعت رسول خدا بر تو واجب است، زود باش دستورم را اجرا کن.
سپس پيراهن پسرش را کشيد.
با گريه و زاری جوان همه مردم به گريه افتادند، جوانک با زاری التماس می کرد که: پدر جان، تو را به خدا بر من رحم کن.
عمر هم که اشک از چشمانش سرازير شده بود می‌گفت:
ـ خداوند به تو رحم کند پسرم. بخدا من اين کار را انجام می‌دهم تا شايد خداوند به تو و به من رحم کند.
سپس داد زد: افلح، بزن.
ضربه‌های آتشين شلاق با صدای “بزن”، “بزن” عمر بدون هيچ توجهی به گريه و زاری و التماس جوان بر جان او فرود می‌آمد.
چون عدد ضربه‌های شلاق به هفتاد رسيد، جوان با زاری داد زد:
ـ پدر جان، خواهش می‌کنم کمی آب به من بدهيد.
= پسرم، اگر خداوند تو را پاک گرداند، رسول خدا صلی الله عليه وسلم به تو آبی می‌نوشاند که پس از آن هرگز تشنه نشوی. و داد زد بر افلح: زود باش، بزن.
و چون ضربه‌ها به هشتاد رسيد جوانک داد زد:
ـ پدر جان، سلام بر شما.
= و سلام بر تو پسرم. اگر رسول خدا را ديدی سلامم را به او برسان و بگو که عمر پس از شما قرآن را می‌خواند و بدان عمل می کند.
و داد زد: افلح، چرا ايستاده ای بزن.
و چون به نود رسيد، صدايش خاموش شد و از پای در افتاد، ياران رسول خدا به عمر گفتند: چند ضربه ای که باقی است را برای وقتی ديگر بگذار…
عمر با عصبانيت به آنها جواب داد:
= همانطور که گناه را به تأخير نمی اندازند، نبايد سزايش را به تأخير انداخت.
در اين لحظه مادر پسر دلشکسته و گريان سر رسيد و با التماس به عمر گفت:
ـ عمر، تو را به خدا رحم کن، کفاره هر شلاقی که مانده يک بار پای پياده به خانه خدا می‌روم و هر چه بخواهی در راه خدا صدقه می‌دهم.
= حج و صدقه سزای گناه نيست!
و داد زد:
= افلح، زود باش سزايش را کامل کن. بزن…
و با آخرين ضربه شلاق جوانک جان به جان آفرين تسليم کرده برای هميشه خاموش شد.
عمر زار زار می‌گريست و می‌گفت: پسرم، خداوند از تو درگذرد.
سپس سرش را در بغل گرفته گريان می‌گفت: وای … وای … پسرم تو در راه حق مردی… پسرم پدرت و خويشانت به تو رحم نکردند … پسرم، سزايت جانت را گرفت…
گريه و زاری تنها زبان گويای همه مردم بود که زار زار می‌گريستند. آنروز برای همه روزی بسيار دردناک و حيرت انگيز بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: